ساخت کد موزیک

Asheqaneha y man

خداحافظی💔

این وبلاگ با ذوق شروع شد با دلی که فکر می‌کرد اگر برای کسی

بنویسی اگر حواست به حالش باشد

اگر شب‌ها به یادش کلمه بچینی می‌ماند. من اینجا خیلی چیزها را

نگفتم اما همه‌چیز را نوشتم. دلخوشی‌ها، دلتنگی‌ها، و حتی آن

لحظه‌هایی که فقط منتظر بودم کسی که برایش نوشته‌ام بیاید…

فقط بیاید. این وبلاگ شاهدِ انتظار بود. انتظارِ دیده‌شدن، من

نوشتم و هر بار با خودم گفتم‌ شاید

امروز بخواند شاید امروز یادش بیاید کسی اینجا با تمامِ دلش

منتظر است. اما حقیقت آرام و تلخ خودش را نشان داد. بعضی

آدم‌ها فقط وقتی خسته‌اند یادت می‌کنند. وقتی تنها هستند

سراغت را می‌گیرند. و وقتی حالشان خوب می‌شود

تو… می‌شوی یک خاطره‌ی دور.

برای همین امروز با دلی که هنوز مهربان است اما خسته از اینجا

خداحافظی می‌کنم. نه چون کم آوردم بلکه چون یاد گرفتم

احساس را جایی خرج کنم که دیده شود.

من نوشتم نه برای معروف شدن نه برای دیده شدنِ زیاد

فقط برای این‌که یک نفر بداند یک‌جا کسی هست که حواسش

هست. شب‌هایی بود که آمدم اینجا و فقط خیره شدم به صفحه

منتظرِ یک نشانه یک سر زدن یک «یادم بود». اما بیشتر وقت‌ها

سکوت بود. سکوتی که آدم را آهسته می‌شکند. فهمیدم بعضی

آدم‌ها دلِ تو را فقط وقتی می‌خواهند که دلِ خودشان گرفته باشد.

و این دردناک‌ترین نوعِ دوست‌داشتن است. این وبلاگ زیادی صبور

بود و من زیادی امیدوار. امروز با بغضی که دیگر پنهان نمی‌شود

می‌نویسم و می‌روم. نه چون بی‌ارزش بود بلکه چون زیادی از

خودم خرجش کردم. کلمه‌هایم را جمع می‌کنم اشک‌هایم را

یواش پاک می‌کنم و در را آرام می‌بندم. اگر روزی دلت برای

اینجاتنگ شد بدان این وبلاگ یک‌بار با تمامِ دلش دوستت داشت.💔

گردو غبار...

مانده‌ام

با کلمه‌هایی

که هنوز

بوی تو را می‌دهند

و جایی

که بیشتر از نوشتن

دردش

نخوانده شدن است…

________________________________________________

اینجا می‌نویسم و تو حتی فراموش کرده‌ای یادت بیاوری که زمانی

این‌جا برای تو بود.💔

نه وبلاگ عوض شده نه حرف‌ها فقط کسی که قرار بود بخواند دیگر حوصله ندارد…💔

عشق من قاعده نداشت...

این روزها حالم شبیه آدمی‌ست که عاشق شده اما بلد نیست با این حجم از احساس چه‌کار کند. دوست داشتن،بی‌خبر آمد ودر دل من

خانه کرد.نه آرامم،نه می‌توانم انکارش کنم.دلم شلوغ است،ذهنم پر از سؤال،و قلبم مدام بین ماندن و ترس رفت‌وآمد می‌کند. عشق اگر قرار بود فقط شیرین باشد این‌همه نفس را بند نمی‌آورد.این‌همه دلشوره با خودش نمی‌آورد.اما من همین‌طور که می‌ترسم،همین‌طور که اضطراب مثل سایه دنبالم می‌آید،باز هم دوستت دارم.گاهی با خودم فکر می‌کنم آدم نباید این‌قدر وابسته شود،نباید دلش رااین‌طور بی‌دفاع دستِ احساس بسپارد.اما مگر دل گوش می‌دهد؟مگر عشق اجازه می‌گیرد؟ من عاشق شدم و حالا بعضی شب‌ها با فکرِ نبودنت از خواب می‌پرم. با خیالِ از دست دادنت دلم می‌لرزد.با یک سکوتِ ساده به هم می‌ریزم. دوست داشتن تو برای من هم آرامش است هم آشوب. هم امید هم ترس. و عجیب‌تر از همه این‌که با همه‌ی این‌ها باز هم نمی‌خواهم از عشق‌دست بکشم.نمی‌خواهم از حرف‌های عاشقانه فرار کنم. نمی‌خواهم دلم راسرد کنم فقط چون‌زیادی حس می‌کند. اگر قرار است درد بکشم می‌خواهم‌ از دوست داشتن باشد. اگر قرار است دلم بلرزد‌می‌خواهم‌به خاطر عشق باشد. من هنوز با تمام دلشوره‌هایمبا تمام وابستگی‌هایم کنار این احساس ایستاده‌ام.وحتی اگر‌آخرش دلتنگی باشد…

این روزها بیشتر از آن‌که زندگی کنم پیام‌هایمان را زندگی می‌کنم. ۰برمی‌گردم از اول می‌خوانم کلمه به کلمه با همان مکث‌ها‌ با همان جمله‌هایی که آن روز بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند اما حالا برای من همه‌چیزند.وگاهی بین پیام‌هایت دنبال نشانه‌ای می‌گردم که هنوز‌ دوست داشته می‌شوم. دنبال جمله‌ای که دلم را کمی آرام کند. می‌دانم این وابستگی شاید زیادی‌ست اما بعضی عشق‌ها آدم را به همین جا می‌کشانند؛ جایی که خواندن دوباره‌ی پیام‌ها تنها راهِ نفس کشیدن است…

میلرزم از بی دلیلیِ دلتنگی

نمی‌دونم این چه حسیه که دوباره سراغم اومده…

یه دلتنگیِ آروم، بی‌هیچ دلیل روشنی، درست وسطِ روزهای معمولی.

یه لحظه انگار همه‌چی سر جاشه، ولی قلبم بی‌قرارِ چیزی می‌شه که خودمم نمی‌دونم چیه.

شاید از نگاهیه که عادی شروع می‌شه ولی تا عمقِ روحم می‌ره،

شاید از حرفاییه که گفته نمی‌شن اما سنگینیشون بینِ ما معلق می‌مونه.

یه حسیه شبیهِ نفس‌کشیدن با گلویِ گرفته.

نه می‌خوام ازش فرار کنم، نه می‌تونم نگهش دارم.

یه وقتایی دلم می‌خواد فقط سکوت کنم،

چشمامو ببندم و بذارم این موجِ بی‌نام از روم رد شه،

ولی نمی‌ره…

می‌مونه، آروم، مثل عطری که از یاد نمی‌ره.

من از این بی‌دلیلیِ دلتنگی می‌لرزم.

از اینکه فقط یه نگاه، یه صدا، یه خاطره‌ی نصفه، می‌تونه تمومِ دلمو بلرزونه.

از اینکه حتی وقتی نزدیکم، باز یه فاصله‌ی ناپیدا بینِ ما هست…

یه چیزی بینِ گفتن و نگفتن، بینِ فهمیدن و نخواستنِ فهمیده شدن.

دلم یه لحظه‌ی بی‌فکر می‌خواد،

یه جایی که بشه فقط احساس کرد، بدونِ ترس از تعبیرش.

شاید همین حسِ ساده، همین بی‌دلیلی، خودش عشق باشه.

عشقی که نه نیازه بره، نه بیاد؛

فقط هست،

یه گوشه‌ی دل، بی‌صدا، بی‌منّت، ولی عمیق... 💔

وقتی دلت گرفت من اینجام

یه وقتایی فقط می‌شینم، چشمامو می‌بندم و بهت فکر می‌کنم...

نه برای اینکه حرفی بزنم، نه برای اینکه چیزی بگم...

فقط می‌خوام دلم با دلت حرف بزنه...

می‌خوام اون‌قدر برات دعا کنم که آروم شی، بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ توضیحی...

تو لازم نیست قوی باشی همیشه، من اینجام...

واسه وقتایی که دلت می‌گیره، که بغض میاد تا ته گلوت و نمی‌دونی به کی بگی...

من اینجام که حتی وقتی نمی‌تونی بگی حالت بده، بفهمم...

دعا می‌کنم واسه اون دلی که خسته‌ست ولی هنوز می‌تپه...

واسه اون قلب مهربونی که بیشتر از ظرفیّتش درد کشیده ولی صداش درنیومده...

واسه چشمات، که اگه امشبم بی‌خواب شدن، حداقل پر از اشک نباشن...

تو قوی‌ترین نیستی، نمی‌خوامم باشی...

تو خودتی، با همون دل‌نازکی قشنگت...

و من با تمام دلم، کنارتم... حتی تو سکوت، حتی وقتی دوری...

گاهی اوقات دلم می‌گیره،نه به خاطر یک اتفاق خاص،

نه به خاطر یه دلیل روشن،فقط به خاطر اینکه حرف‌هایی دارم که

هیچ‌وقت گفته نشدن…

احساساتی دارم که هیچ‌وقت فهمیده نشدن.

گاهی از اینکه می‌بینم آدم‌ها کنار من هستن،

اما انگار هیچ وقت نمی‌تونن من رو کامل ببینن،

چقدر به هم ریخته می‌شم.

حتی خودم گاهی وقتا نمی‌دونم چی تو دلم هست،

فقط احساس سنگینی می‌کنم،

دلی که پر از کلمات بی‌صداست،

پر از افکار که هیچ‌وقت بیرون نمیان.

رابطه ما همیشه برام شبیه یک قطعه‌ی آرام موسیقی بوده،

نه همیشه بلند، نه همیشه واضح…

اما همیشه جاری.

اگه تو دلت گرفته از نفهمیده شدن،

منم بارها بین نگاه‌هات دنبال فهمیدن گشتم و گم شدم…

ما دو تا، شاید بیشتر از هر کسی، شبیه سکوت بودیم؛

سکوتی که پر بود از دوست داشتن، اما بلد نبود بگه.

نمی‌دونم چی شد که راه دل‌هامون از هم کج شد،

ولی من هنوزم…

هنوزم با همه‌ی فاصله‌ها، دلم برای شنیدن صدای قلبت تنگه.

برگرد به حرف زدن، به گفتن،

من هنوزم همونم که کنار تو، راحت‌تر بودم با دنیا…

و تو، وقتی گفتی دلت گرفته،

آسمون روی سرم سنگین‌تر شد…

چون حرف تو رو شنیدم، اما هیچ جوابی نداشتم.

این که دل تو گرفته، یعنی یه چیزی تو دل خودم هم کم بوده،

یعنی یک فاصله‌ای بین ما هست که نمی‌دونم چطور پرش کنم.

نه از سر بی‌توجهی، نه از سر بی‌اهمیتی…

فقط گاهی وقتا هیچ چیزی نمی‌تونم بگم،

چون کلمات هیچ وقت حس واقعی رو منتقل نمی‌کنن.

این سکوت‌ها، این نگاه‌ها، این درک‌نشدن‌ها…

همه‌اشون ته دل آدمو می‌شکنن.

گاهی می‌خواهی حرف بزنی، اما نمی‌دونی چطور،

چون می‌ترسی که یه بار دیگه چیزی که می‌گی به اشتباه فهمیده بشه.

می‌خواهی بگی "دلم گرفته"،

ولی اونقدر این جمله ساده است که نمی‌تونه همه‌ی عمق دلتنگی رو برسونه.

دلم گرفته، اما نه فقط از تو،

دلم گرفته برای همه‌ی اون لحظه‌هایی که نتونستیم درست بفهمیم همو.

دلم گرفته برای سکوت‌هایی که باعث شدیم یکی ازمون تنها بمونه.

کاش یه روز بشه که بی‌هیچ حرفی،

فقط با نگاه همدیگه رو بفهمیم.

کاش یه روز بشه که وقتی دلت گرفت،

حرف‌ها و حرف‌نزن‌هایمان رو به هم برسونیم بدون اینکه ترس داشته باشیم.

ولی تا اون روز، فقط می‌خواهم بدانی که این دل سنگین من،

توی این سکوت، پر از "دلم گرفته" است،

دلم گرفته از بی‌فهمیدن‌ها.

کاش دوست داشتنمو باور میکردی

برای دوست داشتن تو، هیچ‌وقت دنبال دلیل نبودم…

این روزا آدما با دلیل دوستت دارن…

چون نیازت داشتن،چون خوبی، چون براشون کاری کردی، چون کنارشونی…

ولی من؟

من هیچ‌وقت دنبال دلیل نبودم…

دوستت داشتم بی‌قید، بی‌قانون، بی‌چرتکه انداختن.

نه چون کامل بودی، نه چون همیشه حال خوبی داشتی،

دوستت داشتم چون "تو" بودی… با همه‌ی تنش ها،با همه گیر و داد ها، با همه جنگ و دعوا ها با همه‌ی دور شدنت، با همه‌ی ندیدن‌هام.

من فرق داشتم…

وقتی همه فقط موقع خوشی باهات بودن، من وقت دل‌گرفتگی‌هات دورت چرخیدم، بی‌منت.

وقتی حوصله‌ی دنیا رو نداشتی، من بی‌صدا کنار دلت موندم.

من دلی دوستت داشتم… از اون دلایی که دیگه پیدا نمی‌شن…

از اون عشقایی که اگه گم شن، آدم دیگه هیچ‌وقت خودشو پیدا نمی‌کنه

هیچ‌کس اندازه‌ی من دوستت نداشت...

گاهی آدم‌ها فقط حرف می‌زنن… اما من، با دلم، با نگاهم، با موندنم، با سکوت‌هام، با گذشت‌هام، نشون دادم که دوستت دارم.

همه‌ی دنیا هم اگه برات خوب باشن، باز هم یکی مثل من نمی‌تونه برات پیدا بشه.

چون من نه فقط کنارت موندم، نه فقط اسمتو صدا زدم، من با تمام قلبم خواستمت...

وقتی دلت گرفته بود، حتی از دور، تو دلم برات گریه کردم… وقتی ناراحت بودی، خودمو مقصر دیدم حتی اگه تقصیری نداشتم.

دوست داشتنِ من فقط تو کلمه نبود، توی اشکام، توی صبرم، توی هزار بار بخشیدنی که حتی نگفتم…

می‌دونم گاهی خسته شدی، گاهی فکر کردی دیده نمی‌شی، ولی هیچ‌وقت ندیدی خودمو چطور گم کردم که تو رو گم نکنم…کاش فقط یک لحظه، فقط یک‌بار، خودتو جای من می‌ذاشتی. کاش می‌فهمیدی درد دلی که نمی‌گم، بغضی که نمی‌ترکه، یعنی هنوز برام مهمی...

شاید بعضی رفتارام اشتباه بود، شاید همیشه بلد نبودم حرف دلمو درست بزنم، اما قلبم همیشه بی‌قید و شرط کنارت بود.

و حالا… اگر حتی همه بگن برو، اگر همه بخندن به احساسم، باز هم بهت می‌گم:

هیچ‌کس اندازه‌ی من تورو دوست نداشت، هیچ‌کس اندازه‌ی من نمی‌تونه از بودنت لبخند بزنه...

گاهی آدم دلخور نمی‌شه از یه حرف

دلخور می‌شه ازون چیزی که میخای باشه و نیست

دلخورم ازینکه ادم همش باید اثبات کنه

و هی احساس کنه هر چی می‌گه، دیده نمی‌شه… فهمیده نمی‌شه…

من دیگه دنبالِ برنده شدن توی هیچ بحثی نیستم.

دلم یه جای امن می‌خواد،

یه رابطه‌ای که توش مجبور نباشم خودمو دائم توضیح بدم،

که چرا اینو گفتم، چرا اونو نگفتم

اگر بدونی چند بار خواستم حرف بزنم ولی نگفتم…

چند بار توی دل خودم گفتم: "عیبی نداره، می‌گذره…"

ولی نگذشت…

جمع شد… نشست یه گوشه‌ی دلم و حالا داره سنگینی می‌کنه…

نمی‌گم من بی‌نقص بودم، نه…

منم اشتباه داشتم، شاید کم‌توجهی کردم،

اما قصدم این نبود که دلتو بشکنم.

گاهی فقط خواستم یه لحظه باشم… بی‌دغدغه، بی‌قضاوت…

منم آدمم…

با یه قلب، که خسته می‌شه از تحملِ توقعِ بی‌وقفه.

با یه دل، که دلتنگ می‌شه وقتی حرفاش رو نمی‌فهمن…

من هنوز همون آدم سابقم،

با یه دنیا احساس،

با یه عالمه دلتنگی جمع‌شده،

با یه قلب که خیلی وقت‌ها به‌جای اینکه دیده شه، قضاوت شده…

من صبوری کردم…

ولی صبوری همیشه نشونه‌ی بی‌دردی نیست…

گاهی نشونه‌ی عمق دوست داشتنه،

نشونه‌ی اینکه نخواستم چیزی بینمون خراب شه…

اما خب…

آدم وقتی می‌بینه حتی با بودنشم کسی آزرده می‌شه،

کم‌کم یاد می‌گیره آروم‌تر باشه، ساکت‌تر، دورتر…

"هیچ‌کس تو نمی‌شود…"

هرچقدر دور و برم شلوغ باشد، هرچقدر آدم‌ها بیایند و بروند، هیچ‌کس نمی‌تواند تو باشد…
هیچ نگاهی به اندازه نگاه تو مرا آرام نمی‌کند، هیچ صدایی مثل صدای تو گوشم را پر از امنیت نمی‌کند، هیچ‌کسی حضورش شبیه تو نیست.

گاهی فکر می‌کنم اگر تمام دنیا را هم داشته باشم، اما تو نباشی، باز هم کم دارم. آدم‌ها حرف می‌زنند، می‌خندند، کنارم هستند، اما هیچ‌کس نمی‌تواند جای خالی تو را پر کند. نبودنت مثل سایه‌ای است که هر لحظه مرا دنبال می‌کند، مثل شعری که نیمه‌کاره رها شده است، مثل آوازی که ناتمام مانده…

هر جا که می‌روم، ردپای تو را در خاطراتم حس می‌کنم. انگار عطر حضورت هنوز در هوای اطرافم مانده، انگار تمام لحظه‌هایم با فکر تو درهم تنیده شده است. گاهی از خودم می‌پرسم: چرا هیچ‌کس مثل تو نمی‌شود؟ چرا هیچ‌کس نمی‌تواند برای من، همان باشد که تو هستی؟

می‌دانم که دلتنگی راهش را بلد است، می‌آید و در قلبم جا خوش می‌کند، می‌دانم که هر چقدر هم بخواهم حواسم را پرت کنم، باز هم فکرم پیش توست. اما کاش بدانی…
کاش بدانی که در این دنیا، برای من، هیچ‌کس تو نمی‌شود.

نغمه دلتنگی

به نام نغمه‌های دلتنگی

عزیزترینم،

نمی‌دانم الان که این را می‌خوانی، کجایی و در چه حالی… شاید سرت شلوغ باشد، شاید خسته‌ای، شاید هم آن‌قدر غرق روزمرگی شده‌ای که فرصتی برای فکر کردن نداری اما من… من هنوز همانم. هنوز هم تو را میان لحظه‌هایم مرور می‌کنم، هنوز هم نامت را در میان دلتنگی‌هایم زمزمه می‌کنم، هنوز هم وقتی می‌خواهم به کسی فکر کنم که برایم عزیز است، اولین اسمی که به ذهنم می‌آید، تویی.

نمی‌خواهم بگویم که چرا خبری از تو نیست، چرا فاصله بینمان بیشتر شده، چرا سکوت جای تمام حرف‌های قدیمی را گرفته… نه، هیچ‌کدام مهم نیست. مهم این است که من هنوز تو را در قلبم نگه داشته‌ام، هنوز هم اگر روزی بی‌هوا از راه برسی، جایی برایت خالی است.

این روزها خیابان‌ها پر از شلوغی و آدم‌هایی که عجله دارند اما من میان تمام این هیاهو دلم را می‌سپارم به خاطراتی که باهم ساختیم

گاهی آدم‌ها میان روزهایشان گم می‌شوند، میان دغدغه‌ها، میان خستگی‌ها، اما من هیچ‌وقت تو را گم نکرده‌ام. تو همیشه در گوشه‌ای از ذهنم زنده‌ای، مثل ترانه‌ای که هیچ‌وقت از خاطر نمی‌رود، مثل عطری که در هوا می‌ماند، مثل نوری که خاموش نمی‌شود.

اگر روزی دلتنگ شدی، اگر روزی احساس کردی کسی باید باشد که بی‌هیچ دلیلی دوستت داشته باشد، به یاد بیاور که من اینجا، در گوشه‌ای از دنیا، همیشه به یادت هستم…با تمام دلم