گاهی اوقات دلم میگیره،نه به خاطر یک اتفاق خاص،
نه به خاطر یه دلیل روشن،فقط به خاطر اینکه حرفهایی دارم که
هیچوقت گفته نشدن…
احساساتی دارم که هیچوقت فهمیده نشدن.
گاهی از اینکه میبینم آدمها کنار من هستن،
اما انگار هیچ وقت نمیتونن من رو کامل ببینن،
چقدر به هم ریخته میشم.
حتی خودم گاهی وقتا نمیدونم چی تو دلم هست،
فقط احساس سنگینی میکنم،
دلی که پر از کلمات بیصداست،
پر از افکار که هیچوقت بیرون نمیان.
رابطه ما همیشه برام شبیه یک قطعهی آرام موسیقی بوده،
نه همیشه بلند، نه همیشه واضح…
اما همیشه جاری.
اگه تو دلت گرفته از نفهمیده شدن،
منم بارها بین نگاههات دنبال فهمیدن گشتم و گم شدم…
ما دو تا، شاید بیشتر از هر کسی، شبیه سکوت بودیم؛
سکوتی که پر بود از دوست داشتن، اما بلد نبود بگه.
نمیدونم چی شد که راه دلهامون از هم کج شد،
ولی من هنوزم…
هنوزم با همهی فاصلهها، دلم برای شنیدن صدای قلبت تنگه.
برگرد به حرف زدن، به گفتن،
من هنوزم همونم که کنار تو، راحتتر بودم با دنیا…
و تو، وقتی گفتی دلت گرفته،
آسمون روی سرم سنگینتر شد…
چون حرف تو رو شنیدم، اما هیچ جوابی نداشتم.
این که دل تو گرفته، یعنی یه چیزی تو دل خودم هم کم بوده،
یعنی یک فاصلهای بین ما هست که نمیدونم چطور پرش کنم.
نه از سر بیتوجهی، نه از سر بیاهمیتی…
فقط گاهی وقتا هیچ چیزی نمیتونم بگم،
چون کلمات هیچ وقت حس واقعی رو منتقل نمیکنن.
این سکوتها، این نگاهها، این درکنشدنها…
همهاشون ته دل آدمو میشکنن.
گاهی میخواهی حرف بزنی، اما نمیدونی چطور،
چون میترسی که یه بار دیگه چیزی که میگی به اشتباه فهمیده بشه.
میخواهی بگی "دلم گرفته"،
ولی اونقدر این جمله ساده است که نمیتونه همهی عمق دلتنگی رو برسونه.
دلم گرفته، اما نه فقط از تو،
دلم گرفته برای همهی اون لحظههایی که نتونستیم درست بفهمیم همو.
دلم گرفته برای سکوتهایی که باعث شدیم یکی ازمون تنها بمونه.
کاش یه روز بشه که بیهیچ حرفی،
فقط با نگاه همدیگه رو بفهمیم.
کاش یه روز بشه که وقتی دلت گرفت،
حرفها و حرفنزنهایمان رو به هم برسونیم بدون اینکه ترس داشته باشیم.
ولی تا اون روز، فقط میخواهم بدانی که این دل سنگین من،
توی این سکوت، پر از "دلم گرفته" است،
دلم گرفته از بیفهمیدنها.