این روزها حالم شبیه آدمی‌ست که عاشق شده اما بلد نیست با این حجم از احساس چه‌کار کند. دوست داشتن،بی‌خبر آمد ودر دل من

خانه کرد.نه آرامم،نه می‌توانم انکارش کنم.دلم شلوغ است،ذهنم پر از سؤال،و قلبم مدام بین ماندن و ترس رفت‌وآمد می‌کند. عشق اگر قرار بود فقط شیرین باشد این‌همه نفس را بند نمی‌آورد.این‌همه دلشوره با خودش نمی‌آورد.اما من همین‌طور که می‌ترسم،همین‌طور که اضطراب مثل سایه دنبالم می‌آید،باز هم دوستت دارم.گاهی با خودم فکر می‌کنم آدم نباید این‌قدر وابسته شود،نباید دلش رااین‌طور بی‌دفاع دستِ احساس بسپارد.اما مگر دل گوش می‌دهد؟مگر عشق اجازه می‌گیرد؟ من عاشق شدم و حالا بعضی شب‌ها با فکرِ نبودنت از خواب می‌پرم. با خیالِ از دست دادنت دلم می‌لرزد.با یک سکوتِ ساده به هم می‌ریزم. دوست داشتن تو برای من هم آرامش است هم آشوب. هم امید هم ترس. و عجیب‌تر از همه این‌که با همه‌ی این‌ها باز هم نمی‌خواهم از عشق‌دست بکشم.نمی‌خواهم از حرف‌های عاشقانه فرار کنم. نمی‌خواهم دلم راسرد کنم فقط چون‌زیادی حس می‌کند. اگر قرار است درد بکشم می‌خواهم‌ از دوست داشتن باشد. اگر قرار است دلم بلرزد‌می‌خواهم‌به خاطر عشق باشد. من هنوز با تمام دلشوره‌هایمبا تمام وابستگی‌هایم کنار این احساس ایستاده‌ام.وحتی اگر‌آخرش دلتنگی باشد…

این روزها بیشتر از آن‌که زندگی کنم پیام‌هایمان را زندگی می‌کنم. ۰برمی‌گردم از اول می‌خوانم کلمه به کلمه با همان مکث‌ها‌ با همان جمله‌هایی که آن روز بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند اما حالا برای من همه‌چیزند.وگاهی بین پیام‌هایت دنبال نشانه‌ای می‌گردم که هنوز‌ دوست داشته می‌شوم. دنبال جمله‌ای که دلم را کمی آرام کند. می‌دانم این وابستگی شاید زیادی‌ست اما بعضی عشق‌ها آدم را به همین جا می‌کشانند؛ جایی که خواندن دوباره‌ی پیام‌ها تنها راهِ نفس کشیدن است…