این وبلاگ با ذوق شروع شد با دلی که فکر می‌کرد اگر برای کسی

بنویسی اگر حواست به حالش باشد

اگر شب‌ها به یادش کلمه بچینی می‌ماند. من اینجا خیلی چیزها را

نگفتم اما همه‌چیز را نوشتم. دلخوشی‌ها، دلتنگی‌ها، و حتی آن

لحظه‌هایی که فقط منتظر بودم کسی که برایش نوشته‌ام بیاید…

فقط بیاید. این وبلاگ شاهدِ انتظار بود. انتظارِ دیده‌شدن، من

نوشتم و هر بار با خودم گفتم‌ شاید

امروز بخواند شاید امروز یادش بیاید کسی اینجا با تمامِ دلش

منتظر است. اما حقیقت آرام و تلخ خودش را نشان داد. بعضی

آدم‌ها فقط وقتی خسته‌اند یادت می‌کنند. وقتی تنها هستند

سراغت را می‌گیرند. و وقتی حالشان خوب می‌شود

تو… می‌شوی یک خاطره‌ی دور.

برای همین امروز با دلی که هنوز مهربان است اما خسته از اینجا

خداحافظی می‌کنم. نه چون کم آوردم بلکه چون یاد گرفتم

احساس را جایی خرج کنم که دیده شود.

من نوشتم نه برای معروف شدن نه برای دیده شدنِ زیاد

فقط برای این‌که یک نفر بداند یک‌جا کسی هست که حواسش

هست. شب‌هایی بود که آمدم اینجا و فقط خیره شدم به صفحه

منتظرِ یک نشانه یک سر زدن یک «یادم بود». اما بیشتر وقت‌ها

سکوت بود. سکوتی که آدم را آهسته می‌شکند. فهمیدم بعضی

آدم‌ها دلِ تو را فقط وقتی می‌خواهند که دلِ خودشان گرفته باشد.

و این دردناک‌ترین نوعِ دوست‌داشتن است. این وبلاگ زیادی صبور

بود و من زیادی امیدوار. امروز با بغضی که دیگر پنهان نمی‌شود

می‌نویسم و می‌روم. نه چون بی‌ارزش بود بلکه چون زیادی از

خودم خرجش کردم. کلمه‌هایم را جمع می‌کنم اشک‌هایم را

یواش پاک می‌کنم و در را آرام می‌بندم. اگر روزی دلت برای

اینجاتنگ شد بدان این وبلاگ یک‌بار با تمامِ دلش دوستت داشت.💔