درمیان ازدحام دنیا تو آرامش منی

می‌دانی؟ عشق تو شبیه هوایی‌ست که در آن نفس می‌کشم. گاهی لطیف و آرام، مثل نسیمی که صورتم را نوازش می‌کند، و گاهی طوفانی، آن‌چنان که قلبم را زیر و رو می‌کند. اما در هر حال، من بی‌تو نمی‌توانم زندگی کنم.

با تو بودن شبیه راه رفتن در خیابان‌های آشناست، جایی که هر قدمش را از حفظ می‌دانم، اما باز هم هر بار چیز جدیدی در آن پیدا می‌کنم. چشمانت را دیده‌ام، هزاران بار، اما هر بار که نگاهت می‌کنم، چیزی تازه در آن کشف می‌کنم؛ چیزی که بیشتر از قبل عاشقت می‌کند.

گاهی به تو خیره می‌شوم و فکر می‌کنم چطور شد که این‌گونه در جان و دلم ریشه دواندی؟ چطور شد که نامت، زیباترین موسیقی جهان شد و حضورت، آرام‌ترین نقطه‌ی زمین؟ شاید تقدیر بود، شاید هم یک اتفاق ساده. اما هر چه که بود، حالا تو در تمام لحظه‌هایم هستی.

با تو، دنیا زیباتر است. صبح‌ها را با خیال بوسه‌ای از تو آغاز می‌کنم و شب‌ها را با رویاهایی که تو در آن قدم می‌زنی. حتی اگر دور باشی، فاصله معنایی ندارد. تو در نفس‌هایم، در ضربان قلبم، در هر لحظه‌ی بودنم جاری هستی.

اگر عشق شعری بود، تو قافیه‌ی همیشگی‌اش می‌شدی. اگر عشق دریا بود، تو عمیق‌ترین نقطه‌اش می‌شدی. اگر عشق آتش بود، تو گرمایی می‌شدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود.

پس بمان... بمان که این دنیا با تو دوست‌داشتنی‌تر است. بمان که شب‌های تنهایی‌ام به صبح برسد. بمان که من، هنوز هزاران بار دیگر می‌خواهم عاشقت شوم...