وابستگی
چقدر این روزها با خودم فکر میکنم و میبینم چقدر قلبم درگیر تو شده. احساس میکنم تمام روزها و شبهایم به تو وابسته شده. کوچکترین تغییر در رفتارت رو حس میکنم، حتی زمانی که سکوت میکنی یا کمتر از همیشه با من حرف میزنی. این وابستگی به من آرامش نمیده، چون همیشه فکر میکنم شاید چیزی تغییر کرده باشه. شاید فکر کنی این حس من زیادهرویه، اما اینقدر به تو وابسته شدم که تمام رفتارهای کوچکت هم برای من معنای بزرگی داره.
گاهی فکر میکنم که این وابستگی ممکنه منو از خودم دور کنه، اما نمیخوام از تو دور بشم. نمیخوام هیچ چیزی تغییر کنه، فقط میخوام بیشتر از همیشه کنار هم باشیم. نمیدونم چرا، ولی این حس که بدون تو هر چیزی گم میشه، منو دیوونه کرده.
تو برای من بیشتر از همه چیزی هستی که بخوام توی این دنیا داشته باشم. شاید گاهی از این وابستگی به خودم و تو غمگین بشم، اما هیچ چیزی نمیتونه عشقم به تو رو کم کنه
این روزها احساس میکنم که درگیر یک حس عمیق و پیچیده شدم. انگار هر لحظه که دور از توام، یک بخشی از خودم گم میشه. نمیدونم چرا، ولی انگار هر چی بیشتر به تو وابسته میشم، بیشتر از خودم فاصله میگیرم. نمیخوام این وابستگی من رو تبدیل به باری کنم که نتونیم با هم راحت باشیم. ولی دلم نمیخواد هم از دستت بدم. نمیخوام بگم که از این حالت رنج میبرم، ولی گاهی این احساس مثل یه سنگ سنگین روی دلم میشینه.
دوست دارم همیشه تو رو کنار خودم داشته باشم، ولی گاهی همین وابستگی باعث میشه حس کنم نمیتونم نفس بکشم. نمیخوام تو هم مثل من از این حالتی که داریم، فشار بیاری، اما حقیقت اینه که بدون تو حتی یه لحظه هم حس آرامش ندارم.
شاید باید بتونم یه کم از این وابستگی کم کنم، شاید باید بتونم از این وابستگی دور بشم. ولی وقتی چشمام رو میبندم، یادم میاد که تو برای من بیشتر از یک دوست هستی. دلم نمیخواد این احساسات بین ما فاصله بندازه، ولی همین وابستگیها و این حسهای عمیق، گاهی بیشتر از حد طاقتفرسا میشه.
با تمام دلم، همیشه دوستت دارم،
[