می‌ترسم روزی عادی بشم...
می‌ترسم دیگر با شنیدن اسمم، دلت نلرزد،
می‌ترسم نگاهم، برایت مثل بقیه شود،
حرف‌هایم دیگر طعم خاصی نداشته باشد،
و حضورم، فقط یک عادت تکراری باشد...

می‌ترسم روزی عادی بشم...
آن‌قدر که دیگر دلتنگم نشوی،
آن‌قدر که نبودنم، چیزی را در دنیایت تغییر ندهد،
آن‌قدر که اگر بروم، فقط شانه بالا بیندازی و بگویی:
"بودنش هم فرقی نداشت..."

می‌ترسم روزی عادی بشم،
برای تویی که هنوز برای من خاص‌ترین اتفاق دنیایی...