اسیر
سلام ای عشق نازنین و ای محبوب دوست داشتنی ام.
هیچوقت نتونستم خوب شروع کنم... مخصوصا تو نوشتن. همیشه شروع نوشتن هام یه سری چیزاییه که خودمم نمی دونم چیه. ولی چون مال ذهنمه دوست دارم باشه و وقتی گرم نوشتن میشم بر نمی گردم اصلاحشون کنم. امروز خیلی سخت بود... خیلی... از اون روزایی بود که برای رد کردنش واقعا نیاز به توانی ماورایی داشتم... شایدم سخت نبود بد بود یا حتی افتضاح... نمی دونم نوشتنش اینجا دردی دوا می کنه یا نه. هم دوست دارم بنویسم هم نوشتنش اذیتم می کنم. ولی دلم به تو خوشه... به بودنت... به حضورت... به اینکه حتی وسط یه اتفاق بد هم می دونم دوست دارم. می دونم عاشقتم. می دونم هستی همیشه پیشم...امشب باید کنارت بخوابم تا آروم بشم. باید امشب تو بغلت بخوابم تا بتونم این جنگ اعصاب رو رد کنم... تنها چیزی که آرومم می کنه تویی... دوستت دارم. عاشقتم. می پرستمت..........این نوشته مال اون دو روزی بود که حالم بد بود یه جا نوشته بودمش اما الان وارد وبلاگم کردم خاستم توام بخونیش....
نمیدانم جفای تو با من چه میکند و عشق تو چگونه مرا واله و سرگردان کرده است،من هرگز اسیر هیچ وجودی نشده بودم و در هیچ حالی این چنین سخت گرفتار نشده ام که اسیر و گرفتار تو شده ام!
|