گاهی نمیدونم از چی بنویسم اما دلم نوشتن میخواد نمیدونم از کجا بنویسم! بعضی وقتا دنبال یه بهونه،انگیزه ای برای نوشتنم،دنبال یه خاطره که بنویسم ازش اما نمیدونم از کجا و چطوری بنویسم...نمیدونم اصلا دلت میخاد بنویسم یا نه،گاهی فک میکنم شاید خسته میشی از نوشتن،یه حسی دارم که نمیدونم اسمشو چی بذارم....شده یه شبایی ندونی چی میخای؟!چیکار کنی تا یکم دلت آروم باشه!

شده دردی به دلت ریشه کند، آب شوی؟

همه شب با غمِ دلتنگی خود، خواب شوی؟

شده آیا ک غمی ریشه به جانت بزند؟

گره در روح و روانت، به جهانت بزند؟

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟

گره‌ات کور شود غم به روانت برسد؟

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟

من به این چاره‌ی بیچاره دچارم هرشب...